هزار و یک شب محبت نیرو مند ترین قدرت جهان و در عین حال ساده ترین نیروی قابل تصور است . آرشيو وبلاگ نويسندگان به شیطان گفتم: لعنت بر شیطان . شیطان لبخند زد. پرسیدم : چرا می خندی؟ پاسخ داد از حماقت تو خنده ام می گیرد. پرسیدم: مگر چه کردم ؟ گفت: مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی به تو نکردم. با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم ؟! جواب داد: نفس تو مانند اسبی است .که آن را رام نکردی ، نفس تو هنوز وحشی است ؛ به همین خاطر تو را زمین می زند. پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟ جواب داد: هر وقت سواری آموختی ، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد.فعلاً برو سواری کردن بیاموز!
روزی در یک دهکدۀ کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویر چیزیی را که نسبت به آن قدر دان هستند، نقاشی کنند . او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصویر بوقلمون و یا میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد؛ ولی وقتی «داگلاس» نقاشی سادۀ و کودکانۀ خود را تحویل داد، معلم شکه شد! او تصویر یک «دست» را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود ؟ بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم ،تعجب کردند ! یکی از بچه ها گفت: من فک می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند و یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد. هر کس نظری می داد تا اینکه معلم ، بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است ،داگلاس؟ داگلاس در حالی که خجالت می کشید،آهسته جواب داد:«خانم معلم،این دست شماست .» معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ،به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.... زن وشوهر جوانی سوار بر متورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند... زن جوان: یواش تر برو،من می ترسم. مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره! زن جوان: عزیزم خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان:خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم؛ حالا می شه یواش تر برونی؟ مرد جوان: مرا محکم بگیر. زن جوان: خوب،حالا می شه یواش تر برونی؟ مرد جوان: باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه! . . . روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی، حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ... مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود، اما بدون اینکه همسرش را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخردن بار جملۀ «دوستت دارم » را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد. ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد.
روزی رئیس یک شرکت به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی ازکامپیوتر های اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس تلفنی بگیرد. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت :« سلام.» رئیس پرسید :« بابا خونه س؟» صدای کوچک،آرام گفت:«بله.» _می تونم با او صحبت کنم ؟ کودک خیلی آهسته گفت:«نه!» رئیس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسالصحبت کند،گفت:«مامانت اونجاس؟» -- بله. -- می تونم با او صحبت کنم ؟ دوباره صدای کوچک گفت:«نه!» رئیس به امید اینکه شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد،پرسید :«آیا کس دیگری اونجاس ؟» کودک زمزمه کنان پاسخ داد:« بله یک پلیس !»
رئیس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند ،پرسید:« آیا می توانم با پلیس صحبت کنم ؟» کودک خیلی آهسته پاسخ داد :« او مشغول است !» --مشغول چه کاری؟ کودک همانطور باز آهسته جواب داد:« مشغول صحبت با مامان و بابا و آتشنشان!» رئیس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری که از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود، پرسید :« این چه صدایی است ؟» صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ داد:« هلی کوفتر!» رئیس بسیار آشفته و نگران پرسید :« آنجا چه خبر است؟» کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد، پاسخ داد:« گروه جستوجو همین الان از هلی کوفتر پیاده شدند.» رئیس که زنگ خطر در گوشش به صدا در آمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید:« آنها دنبال چی می گردند؟!» کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجوا کنان صحبت میکرد، با خنده ریزی پاسخ داد:« من!»
این یک داستان واقعی است که در کشور ژاپن اتفاق افتاده است: شخصی دیوار خانه اش را برای تغییر دکوراسیون خراب می کرد(در خانه های ژاپنی، فضایی خالی بین دیوار های چوبی قرار دارد). این شخص در حین خراب کردن دیوار ، در فضای بین آن ، مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت ولی به یکباره کنجکاو شد! وقتی میخ را بررسی کرد، متعجب شد . این میخ تقریباً دو سال پیش ،زمانی که این خانه ساخته می شد کوبیده شده است! چه اتفاقی افتاده است؟!!مگر چنین چیزی امکان دارد؟! چطور ممکن است که این مارمولک در چنین محیطی ، دو سال زنده مانده باشد؟! متحیر از این مسئله کارش را متوقف کرد ودر گوشه ای نشست و مارمولک را زیر نظر گرفت. توی این مدت دائماً از خود می پرسید: توی این مدت چکار می کرده؟! چگونه و چی می خورده؟! همانطور که به مارمولک نگاه می کرد ، یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد. مرد به شدت منقلب شد.... پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |